هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند.(سیسرون)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
خانه » مجله خبری » فرهنگی و هنری » چه کربلاست امروز، چه پُر بلاست امروز
چه کربلاست امروز، چه پُر بلاست امروز

چه کربلاست امروز، چه پُر بلاست امروز

به گزارش وب سایت ای پاتوق :

 
وضعیت عمومی روز عاشورا

زمان: ۶۱/۱/۱۰ هجری قمری، معادل ۵۹/۷/۲۱ شمسی (برخی ۵۹/۷/۲۰) و دهم اکتبر سال ۶۸۰ میلادی.
وضعیت هوا: صاف و آفتابی
اذان صبح به وقت محلی کربلا: ساعت ۴:۴۱ بامداد
اذان ظهر: ساعت ۱۱:۴۷
اذان مغرب: ساعت ۱۷:۵۰
طلوع آفتاب: ۶:۰۳ (و بر اساس محاسبه ی دیگر ۶:۷ بامداد)
غروب آفتاب: ساعت ۱۷:۳۱
طول روز (طلوع تا غروب): ۱۱:۲۸

تعداد یاران امام: ۱۴۵ نفر (۴۵ نفر سواره و صد نفر پیاده)
روحیه ی عمومی یاران: استوار و نستوه، بی هراس از مرگ، سرشار از نشاط و عشق و معنویت که محصول عبادت شبانه و بصیرت عارفانه بود.
تعداد سپاه دشمن: حدود ۳۰ الی ۳۳ هزار تن سواره و پیاده با آرایش، شمشیر زن، نیزه انداز، تیر انداز و سنگ انداز.
روحیه ی عمومی دشمن: آماده ی قتل، غارت، در رؤیای صله و قدرت، کینه توز و بی رحم
موازنه ی قوا: ۲۲۷ نفر مقابل یک نفر

آرایش جنگی سپاه امام حسین (ع): نعلی، مثلثی و ساعتی
آرایش جنگی دشمن: مدور (چپ و راست)، ستون راست سواره نظام، میانه پیاده، چپ سواره نظام
شعار سپاه امام: یا محمد(ص)
شعار سپاه دشمن: یا خیل الله ارکبی (لشکریان خدا برخیزند!) این شعار پیامبر در جنگ بود!

فرماندهی کل لشکر حق: ابا عبدالله الحسین
پرچم دار: ابوالفضل العباس(ع)
فرمانده ی جناح چپ: حبیب بن مظاهر
فرمانده ی جناح راست: زهیربن القین

فرمانده ی سپاه دشمن: عمر بن سعد بن ابی وقاص
فرمانده ی پیاده: شبث بن ربعی
پرچم دار: درید غلام عمر سعد
فرمانده ی سواره نظام: عروة بن قیس
فرمانده ی ستون چپ: شمر بن ذی الجوشن
فرمانده ی ستون راست: عمروبن حجّاج زبیدی

شروع صبح: اذان علی اکبر(ع) نماز صبح امام، سخنرانی ابا عبدالله الحسین (ع) در جمع یاران، آرایش سپاه
وضعیت زمین: خارزار، با پستی و بلندی
وضعیت خیمه ها: آرام، تشنه، چشم به راه حادثه
نوع سلاح: زره، کلاه خود، سپر، شمشیر، نیزه، خنجر، سنان، زوبین، تیر و کمان و دیگر لوازم جنگی.


صبح عاشورا/ پیش از شروع نبرد

نخستین رویداد: وقت سحر، لحظه ای امام بر زمین نشست.
در حالتی شبیه خواب قرار گرفت. وقتی برخاست، فرمود: (در برخی منابع خطاب به
خواهرش) در خواب دیدم که سگانی چند بر من هجوم آوردند و در میان آنان سگی
پیس (دو رنگ) بود که به من نزدیک تر می شد و گمانم آن است که قاتل من اَبرص
(پیس) خواهد بود. در همان حال رسول خدا را دیدم که می گفت: فرزندم، تو
شهید آل محمدی، که فرشتگان آسمان و ساکنان عرش اعلاء چشم به راه تواند.
امشب، روزه ات را نزد ما خواهی گشود. بشتاب و درنگ مکن! این است رؤیای من،
هنگامه ی رفتن فرا رسیده است و در آن هیچ تردیدی نیست.

حضرت زینب با شنیدن این سخنان بلند گریست و بر صورت خود نواخت. حضرت ابا
عبدالله به او فرمود: خواهرم، صبور باش تا دشمن زبان به سر زنش نگشاید.
این
خواب در چند منزل راه نیز ذکر شده است. مهم این است که این خواب ها از جنس
خواب های عادی و معمولی نیست، همچون خواب هایی است که پیامبر می فرمود:
چشم خواب است و دل بیدار. نوعی مکاشفه و حالتی که صورت ظاهری آن، شبیه خواب
است. اگر این خواب در نزدیکی های صبح عاشورا باشد، آخرین خوابی است که
گزارش شده است.

آمادگی عمر سعد برای نبرد: صبحگاه عاشورا، عمر سعد
نماز گزارد! آنگاه سپاه خود را برای حمله ی گسترده و سراسری آماده کرد.
فرمانده سربازان شهر کوفه، عبدالله بن زهیر اسدی بود. فرمانده مذجح و قبایل
اسد، عبدالرحمان بن ابی سیره، رهبر و فرمانده قبایل ربیعه و کنده، قیس بن
اشعث بن قیس بود و رهبر قبایل تمیم و همدان حّربن یزید ریاحی که تنها حُّر
به امام پیوسته بود و دیگران برای قتل امام و یاران، آماده شده بودند.
عمرسعد لشکر بیست و هشت هزار نفری یا سی هزار نفری را سامان داد. میمنه
(سمت راست) را به عمروبن حجّاج زبیدی و میسره (سمت چپ) را به شمربن ذالجوشن
بن شرحبیل سپرد.

فرماندهی سواران به عهده ی عزرة بن قیس احمسی و پیادگان به عهده ی شبث
بن ربعی یربوعی بود. عمر سعد پرچم سپاه را به ذوید (دُرید) غلام خویش سپرد.
برخی فرماندهی جناح راست را سنان بن انس نخعی نگاشته اند. عمر سعد خود در
قلب سپاه قرار گرفت.

تعداد سپاه عمر سعد: همگان نوشته اند که نیروهای تحت
فرماندهی عمر سعد فقط از کوفه بودند و در میان آنان هیچ نیرویی از شام،
مدینه، مکه و بصره نبوده است، تعداد آنان را ۱۷، ۳۰، ۲۲ ، ۶، ۲۸، ۵۰ هزار
نفر نوشته اند. گاه نیز به اغراق ۱۰۰، ۲۰۰، ۱۲۰ و حتی ۸۰۰ هزار نفر نوشته
اند.

دقیق ترین آمار حدود ۲۲ تا ۳۳ هزار نفر است. چون در آن فاصله نه امکان
جمع آوری نیرویی در آن اندازه بوده، نه کوفه و اطراف، این مقدار (مثلاً صد
هزار یا بیشتر) جمعیت داشته و نه تدارک چنین سپاهی از نظرگاه آذوقه و
امکانات جنگی میسر بوده است. با عنایت به آمار یاران حسین (ع) که به طور
دقیق روزانه به کوفه گزارش می شد، از نظرگاه نظامی، لشکر زیادی برای مقابله
لازم نبوده است. ناسخ التواریخ بدون هیچ گونه استناد تاریخی معتقد است که
«عبیدالله بن زیاد پنجاه و یک هزار نیرو گرد آورد اما فقط سی هزار نیرو را
به کربلا فرستاد و بقیه را برای احتمالات نگاه داشت و چون امام شهید شد،
بقیه را به کربلا گسیل نکرد».

آمادگی اباعبدالله الحسین (ع) و یاران: صف های نماز
بسته شد و امام با اهل بیت و یارانش نماز صبح بر پا کرد. شوق و شور، مهمان
قلب ها و قدم ها بود. پس از نماز، امام لشکر اندک خویش را آماده کرد.
زهیربن القین در سمت راست، حبیب بن مظاهر در سمت چپ (میسره) و پرچم را به
دست برادرش، عباس، سپرد و خود و همراهانش مقابل خیمه ها ایستادند.

تعداد یاران امام: اختلاف منابع و مقاتل یاران امام،
زیاد است. برخی ۳۲ سوار و ۴۰ پیاده، برخی ۸۲ پیاده و ۳۲ سوار (مناقب: ج ۴، ص
۹۸، مقتل الحسین خوارزمی: ج ۲، ص ۴، مقتل الحسین مقرّم: ص ۲۷۵) و برخی ۴۵
سوار و ۱۰۰ پیاده نوشته اند. (تذکرة الخواص: ص ۱۴۳، مثیرالاحزان: ص ۲۸، نفس
المهموم: ص ۲۳۶، اللهوف: ص۱۰۰، بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۴.)
درست ترین نظر
همین نظر آخر است که مجموع یاران را در حدود ۱۴۵ نفر دانسته است. این
روایت از امام محمد باقر (علیه السلام) است. در مروج الذهب هزار و صد تن
ذکر شده که بالاترین رقم است.

در تاریخ الاسلام ذهبی (ج ۲، ص ۳۴۸) آمده است که مجموع یاران ۱۰۰ نفر
بودند. پنج تا هفت نفر از نسل علی (ع)، ده نفر از بنی هاشم، یک نفر از بنی
سلیم و یک نفر از بنی کنانه بود. در روایت دیگر یک نفر دیگر پسر عموی
عبیدالله بن زیاد ذکر شده است.

افروختن گودال و سخنان شمر: امام فرمان داده بود در
پشت خیمه ها، خندق حفر کنند تا امکان نفوذ دشمن از پشت سر نباشد. در این
خندق، چوب و هیزم و خارهای دشت را ریختند. شب هنگام، این خندق بیشتر حفر شد
تا برای نگهداری خیمه ها از پشت مستعد تر باشد. در صبحگاه، فرمان روشن
کردن خندق صادر شد. همین که آتش شعله کشید، شمر نزدیک شد و پس از نظاره ی
آتش برگشت و با صدای بلند گفت: ای حسین قبل از رسیدن به قیامت، در دنیا
برای رسیدن به آتش دوزخ شتاب کردی.

امام شنید و پرسید: صدای کیست؟ گویا شمربن ذی الجوشن است.
گفتند: آری اوست. خداوند تو را قرین سلامت بدارد.
امام فرمود: تو شایسته تر به آتشی.
مسلم
بن عوسجه گفت: ای فرزند رسول خدا فدایت شوم. شمر در تیررس من است و تیرم
خطا نمی رود او از فاسقان بزرگ است، بگذار نشانه اش بگیرم.
امام فرمود: نه او را هدف نگیر. من خوش ندارم آغازگر جنگ باشم.

موعظه ی بریربن خضیر همدانی: بُریر از امام اجازه گرفت تا با سپاه گفت و گو کند. امام فرمود: برو و آنان را موعظه و نصیحت کن.
بریر،
سوار بر اسب به سپاه نزدیک شد و با صدای بلند و رسا گفت: ای مردم، خدای
بزرگ، پیامبر را به حق، بشیر و نذیر و دعوت کننده ی به حق و چراغ روشن قرار
داد. اینک آب فرات است که می رود و خوکان و سگان کوفه از آن می نوشند و
شما میان فرات و اهل بیت پیامبر مانع و حایل گشته اید.

لشکر کوفه گفتند: زیاد حرف نزن. او باید همچون تشنه ی قبلی (عثمان بن عفّان) تشنه بماند تا کشته شود.
بُریر دیگر بار گفت: ای قوم، از خدا بترسید و سفارش پیامبر را فرا یاد آورید که گفت: انّی تارکٌ فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی.
اکنون ثقل محمد (عترت) در میان شماست و عترت و فرزندان و دختران او تشنه اند. شما چه اندیشه دارید و چه خواهید کرد؟
پاسخ کوفیان این بود: سر به فرمان عبیدالله بن زیاد فرود آورند تا هر چه او تصمیم گیرد.

بریر گفت: آیا می پذیرید که آنان به وطن خویش (مدینه) باز گردند؟ وای بر
شما، آیا نامه های نگاشته شده ی خود را که در آنها خدا را گواه و شاهد
خویش گرفته اید، فراموش کرده اید؟ شرمتان باد که نامه نگاشتید که به سر
زمین ما بیا تا جان خود فدایت سازیم و اکنون که آمد، آب را از او دریغ می
دارید؟ اراده کرده اید او را به دست پسر زیاد بسپارید. این گونه حق پیامبر
را در باب فرزندش رعایت می کنید؟ بد گروهی هستید شما، خداوند در روز قیامت
سیرابتان نگرداند.

گروهی فریاد زدند: ما نمی دانیم تو چه می گویی!
بریر گفت: خدا را
سپاس که بصیرت مرا نسبت به شما افزون کرد. خدایا از این زشت کاران و
نارواخویان بیزاری می جویم. خدایا، آنان را به همدیگر درافکن تا آنگاه که
تو را ملاقات کنند، تو بر آنان خشمگین باشی.
سپاه، بُریر را هدف تیرهای خود قرار دادند. بریر بازگشت.


موعظه و اتمام حجت اباعبدالله با لشکر دشمن

امام تصمیم گرفت، خود به میدان بیاید و سپاه را موعظه کند. این موعظه و
اتمام حجت، مجالی بود تا اگر قلبی مستعد بازگشت باشد یا امکان گشودن روزنه
ای به قلمرو احساس و اندیشه ای باشد، دریغ نشود.

امام پس از حمد الهی گفت: ای مردم سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید
تا درباره ی حقی که بر شما دارم سخن بگویم که چرا اینجا آمده ام. اگر
سخنانم را پذیرفتید و باور کردید و انصاف دادید، خوش فرجام و سعادتمند می
شوید که علیه من دستاویزی ندارید و اگر نپذیرفتید و منصفانه داوری نکردید
با همدلان خود هر چه خواهید بکنید و مهلتم ندهید. یاور من خدایی است که این
کتاب (قرآن) را نازل کرده و او دوستدار شایستگان است.

در این هنگام صدای گریه و شیون زنان و دختران از حرم برخاست. امام،
ابوالفضل العباس (ع) و علی اکبر (ع) را فرستاد تا آنان را آرام و خاموش
کنند و گفت: خاموششان کنید که به دینم سوگند بسیار خواهند گریست.

پس از سکوت و آرامش خیمه ها، امام دیگر بار خدای را سپاس گفت و بر
پیامبر و فرشتگان درود فرستاد. نویسنده ی مقتل ابی مخنف نقل می کند که هیچ
گوینده ای را ندیدم که این همه بلیغ و فصیح سخن بگوید.

آنگاه فرمود: شما را به خدا آیا مرا می شناسید؟
گفتند: آری تو زاده ی رسول خدا و سبط اویی.
فرمود: شما را به خدا، می دانید جّدم رسول خداست؟
گفتند: به خدا آری.
ـ می دانید مادرم فاطمه دختر محمد است؟
ـ به خدا، آری.
ـ شما را به خدا، می دانید پدرم علی بن ابی طالب است؟
ـ به خدا، آری.
ـ می دانید جدّه ام خدیجه دختر خویلد، اول زنان ایمان آورنده ی این امت است؟
ـ به خدا، آری.
ـ شما را به خدا، می دانید سید شهیدان ـ عموی پدر من است؟
ـ به خدا، آری.
ـ آیا می دانید عموی من جعفر طیار است که در بهشت است؟
ـ به خدا، آری.
ـ شما را به خدا، می دانید این شمشیر رسول خداست که بر کمر بسته ام؟
ـ به خدا، آری.
ـ شما را به خدا، آیا می دانید این عمامه ی رسول خداست که بر سر بسته ام؟
ـ به خدا، آری.
ـ شما را به خدا می دانید علی در مسلمانی پیشتاز و در دانش و بردباری برتر از همگان است و او ولی و رهبر هر مؤمن و مؤمنه است؟
ـ به خدا، آری.

امام لحظه ای درنگ کرد و پرسید: [با این همه که می دانید] برای چه خون
مرا حلال می دانید و با آنکه می دانید بر پدرم بر حوض کوثر وارد می شوید و
او مانند شترانی که از سر آب رانده شوند به دست خویش، مردانی را از آب می
راند و پرچم روز قیامت در دست جدّ من است؟

سپاه دشمن پاسخ داد: همه ی اینها را می دانیم اما از تو دست بر نمی
داریم تا تشنه بمیری. (برخی نوشته اند که گفتند تو را به بغض و کینه ی پدرت
علی می کشیم.)

امام دستی بر محاسن خویش کشید و فرمود: خشم پروردگار بر قوم یهود آنگاه
سخت شد که گفتند عُزیر پسر خداست و بر نصارا، آنگاه که گفتند مسیح پسر
خداست و بر مجوس آنگاه که آتش را به جای خدا پرستیدند و خشم خدا بر قومی که
پیامبر خود را کشتند سخت است و بر این جمعی که قصد کشتن فرزند پیامبر خویش
را دارند.

در برخی منابع آمده است که امام به روایت مشهور پیامبر (الحسن و الحسین
سیّدا شباب اهل الجّنه) اشاره کرد و فرمود اگر در این سخنان تردید دارید از
شخصیت های بزرگ و یاران زنده ی پیامبر مانند جابربن عبدالله انصاری،
اباسعید حذری، سهل بن سعد ساعدی، زیدبن ارقم و انس بن مالک بپرسید که این
سخن را از زبان رسول خدا درباره ی من و برادرم شنیده اند. شاید تأیید این
سخن شما را از کشتن ما باز دارد.

در این هنگام شمر فریاد برآورد: من خدا را بر یک حرف پرستش می کنم، اگر بدانم چه می گویی. (نمی دانم چه می گویی.)
حبیب
بن مظاهر گفت: به خدا تو را می بینم که بر ۷۰۰۰۰ حرف نیز خدا را پرستش کنی
و من شهادت می دهم که راست می گویی و نمی دانی او [ابا عبدالله] چه می
گوید. خداوند بر قلبت مُهر زده است.

امام حسین (ع) فرمود: اگر در این سخن [روایت پیامبر] تردید دارید آیا در
این نیز تردید دارید که من پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ به خدا در میان مشرق
و مغرب، پسر دختر پیغمبری جز من نیست. چه در میان شما و چه در غیر شما.
وای بر شما! آیا کسی از شما کشته ام که خون او را از من می خواهید؟ یا مالی
از شما برده ام؟ یا قصاص جراحتی از من می خواهید؟ (بی تردید اگر سپاه
دشمن، مصداقی یا سندی داشتند مطرح می کردند.)

همه خاموش شدند. پس از آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی و ای حجّاربن
ابجر و ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث، آیا شما به من ننوشتید که میوه
ها رسیده و باغ ها سرسبز شده و تو بر لشکری آماده ی یاریت، وارد خواهی شد؟
قیس
بن اشعث گفت: ما نمی دانیم تو چه می گویی [این حرف ها را رها کن] و به حکم
پسر عمویت (عبیدالله) تن در ده زیرا که ایشان چیزی جز آنچه تو دوست داری،
درباره ی تو انجام نخواهد داد!

حسین (ع) پاسخ داد: نه به خدا، نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بندگان فرار خواهم کرد.
آنگاه
فرمود: «ای بندگان خدا! همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می
برم از اینکه آزاری به من برسانید. به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می
برم از هر سرکشی که به روز جزا ایمان نیاورد.»

پس از این گفت و گو و احتجاج، امام شتر خویش را خواباند و به عقبة بن سمعان دستور داد به آن زانو بند بزند.
در
روایت دیگر است که امام به سپاه دشمن فرمود: اگر مرا بکشید حجت خدا بر
خودتان را کشته اید. نه، به خدا سوگند میان جابلقا و جابرسا، پسر پیامبری
جز من نیست.

آخرین گفت و گو با عمر سعد: دیگر بار امام به میدان
آمد و عمر سعد را طلبید تا با او گفت و گو کند. عمر سعد با اکراه پذیرفت.
وقتی نزدیک رسید، امام پرسید: با من می جنگی و اندیشه ی کشتن مرا داری و
گمان می کنی ناپاک زاده فرزند ناپاک زاده (عبیدالله بن زیاد)، حکومت سرزمین
ری و گرگان را به تو خواهد داد؟

به خدا سوگند هرگز چنین میسر نخواهد شد. هر چه خواهی کن که پس از من در
دنیا و آخرت شادکامی و آرامش به خویش نخواهی دید. پدران من مرا چنین خبر
داده اند. گویا می بینم سرت را در کوفه آویزان کرده اند و کودکان کوفه آن
را نشانه گرفته و سنگ می زنند. عمر سعد از این سخن سخت برآشفت و روی
برگرداند. (در برخی منابع رو به اصحاب خود کرد و گفت: چرا معطل اید و به او
مهلت داده اید؟ او و یارانش به اندازه ی لقمه ای بیش نیستند.)

برخی این ملاقات و گفت و گو را با ملاقاتی که در ایام مهادنه (سوم تا
نهم) صورت پذیرفته در آمیخته اند. در آن دیدار عمر سعد با بیست سوار و امام
نیز با بیست سوار، شبانگاه برای گفت و گو آماده شدند. سپس امام با عباس و
علی اکبر و عمر سعد با پسرش حفص و غلامش لاحق به کناری رفتند و در نهایت
امام و عمر سعد با هم گفت و گو کردند که عمر سعد سر زمین ری و خانه و باغ و
فرزندانش را بهانه کرد و امام فرمود امیدوارم از گندم عراق نخوری مگر
اندکی و ابن سعد به استهزا گفت: خوردن جو، مرا از گندم بی نیاز می کند!

بازگشت و توبه حُرّ: حُرّ همین که احساس کرد عزم عمرسعد برای جنگ قطعی است، نزد وی رفت و گفت: خداوند قرین صلاحت قرار دهد. آیا به راستی با حسین می جنگی؟
عمرسعد گفت: آری به خدا سوگند جنگی خواهم کرد که کمترین حادثه ی آن جدا شدن سرها و دست ها باشد.
حر گفت: آیا پیشنهاد حسین کافی نیست؟
عمر سعد گفت: اگر اختیار کافی داشتم و امور به دست من بود می پذیرفتم، اما امیر قبول نمی کند.
عمر سعد پس از این گفت و گو تصمیم خود را گرفت و از اردوگاه بیداد گسست تا به اردوگاه فلاح و سداد بپیوندد.

حُرّ به تدریج از سپاه کناره گرفت. قرّة بن قیس که از هم قبیله ای های
او بود به او نزدیک شد. حرّ پرسید: امروز اسبت را آب داده ای؟ قره از این
پرسش حرّ دریافت که او قصد کناره گیری از جنگ دارد. (نمی دانست که قصد
پیوستن به سپاه امام حسین را دارد.)

مهاجربن اوس وقتی کناره گیری حرّ را دید به او گفت: قصد حمله به سپاه
حسین (ع) داری؟ چرا لرزه بر اندامت افتاده است؟ اگر پیش از این از من می
پرسیدند: دلاورترین مرد کوفه کیست تو را معرفی می کردم.

حر با این سخن، بر گام هایش شتاب داد و استغفارگویان و دست بر سر به
محضر ابا عبدالله آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا، خداوند جانم را فدایت
گرداند. این من بودم که راه بر تو بستم و آنگاه تو را به این سرزمین فرود
آوردم. هرگز باورم نبود که فرجام کار چنین باشد: اگر می دانستم چنین می شود
هرگز راه بر تو نمی بستم و به این سر زمین نمی رساندم. آمده ام در پیشگاه
الهی توبه کنم و در پیش روی تا آخرین نفس بجنگم. آیا خداوند توبه ام را می
پذیرد؟

امام مهربانانه او را پذیرفت و فرمود: آری خدا توبه ات را می پذیرد و
آمرزش خویش را بهره ات می سازد. تو در دنیا و آخرت حرّ و آزاده ای.

نیز نوشته اند: وقتی امام حسین (ع) مقابل سپاه دشمن ایستاد و بانگ
برآورد: اَما مِن مَغیثٍ یُغیثُنا لوجه الله ؟ اَما مِن ذابٍ یَذُبَّ عن
حرم رسول الله. آیا فریادرسی نیست که در راه رضای خدا به فریاد ما برسد؟
آیا مدافعی نیست که شرّ این لشکر را از حریم رسول خدا دور کند، حرّ تصمیم
خود را گرفت و برای یاری امام آماده شد.

حرّ هنگام پیوستن به امام، پسر عمویش قرة بن قیس را برای یاری امام نیز
دعوت کرد و گفت: پسر عمو! امام حسین غریب و تنهاست و یاور می خواهد، بیا تا
نزد او برویم و پیش روی او جهاد کنیم و جان خود را فدای حسین نماییم شاید
که ما نیز در زمره ی شهیدان در آمده و در روز قیامت همراه او باشیم.
قره گفت: من احتیاجی به این کار ندارم.
حرّ
پسرش علی را نیز دعوت کرد و برادرش مصعب را. هر دو آمدند و پیش از حرّ
جنگیدند و به شهادت رسیدند. پسر دیگر حرّ ـ بُکیر ـ را نیز از پیوستگان به
امام دانسته اند.
حرّ پس از شهادت فرزندش علی، حمد و سپاس الهی را به
جای آورد و گفت: الحمدُلله الّذی مَنَّ علیکَ بالشهادةِ بین یَدَی اِبن
بِنتِ رسول الله.
مصعب نیز پیش چشم برادر جنگید و به شهادت رسید.

آغاز نبرد عاشورا / تیرباران صبح

از صبح عاشورا که وقوع جنگ قطعی و هر دو سپاه خود را برای نبرد آماده می
کنند، وقایعی چند رُخ می دهد که محاسبه ی زمان برای هر یک، زمان نسبی شروع
جنگ را روشن خواهد کرد. فهرستی از این وقایع، تصویری روشن تر فرا روی ما
قرار می دهد.

۱. اذان صبح در ساعت ۴:۴۱ بامداد با اذان علی اکبر و پس از آن برپایی نماز به امامت
حضرت ابا عبدالله الحسین (ع)
۲. آمادگی دو طرف، آراستن سپاه (تعیین فرماندهان، مسئولیت ها و آرایش رزمی)
۳. حوادث پس از آرایش سپاه، مانند روشن کردن آتش در خندق، حرکات ایذائی دشمن و عکس العمل های امام (نفرین کردن دشمن)
۴. مناجات های ابا عبدالله با دست هایی که قرآن را افراشته بودند. (نوعی اتمام حجت و بازشناسایی خود به دشمن)
۵.
موعظه و نصیحت بریربن خضیر همدانی، ابا عبدالله الحسین (چند بار و به گونه
های مختلف)، عکس العمل دشمن و پاسخ گویی برخی یاران امام مانند حبیب بن
مظاهراسدی، خطبه خوانی زهیر بن القین و سر انجام خطبه خوانی و گفت و گوی
انس بن کاهل. در یک زمان بندی تقریبی، چنین حوادث و وقایعی باید چند ساعتی
نبرد را به تأخیر انداخته باشند و شروع جنگ ساعاتی پس از طلوع آفتاب و گرمی
و داغی میدان نبرد اتفاق افتاده باشد.

بر این اساس تیر باران صبح ـ نخستین نبرد گسترده و عمومی ـ باید بین ساعات ۸ تا ۹ صبح در عاشورا به وقوع پیوسته باشد.

ابن اعثم کوفی تعداد شهدای تیرباران صبح را ۵۰ تن ذکر کرده است. در
مناقب ابن شهر آشوب، تعداد شهدای حمله ی اول ۳۸ تن است و سماوی در
ابصارالعین شهدای حمله اول را ۴۰ تن دانسته است. حیاة الامام الحسین آمار
شهیدان نخستین حمله را ۴۱ تن نوشته است. آنچه درباره ی این شهیدان باید گفت
این است که:

۱. ترتیب شهادت به دلیل حمله ی گسترده و تیر باران هم زمان روشن نیست.
۲. در میان این یاران چهره های بزرگ، اصحاب پیامبر و یاوران امام علی (ع) و
امام مجتبی (ع) دیده می شود.
۳. با شروع تیر باران و فرمان دفاع ابا عبدالله، جنگ عمومی شروع شد. برخی از شهدای حمله ی نخستین در حال نبرد به شهادت رسیدند.


شهیدان نخستین حمله

مجموعه شهدای تیر باران: ۵۱ تن شهید (این شهدا اهل کوفه، مدینه و بصره بودند.)
تعداد شهدای کوفی: ۳۶ تن
شهیدان اهل مدینه: ۷ تن
شهدای اهل بصره: ۸ تن
فاصله ی سنی شهدا: میان ۲۰ تا ۷۰ ساله
شهدای حدود ۷۰ سال: ۹ تن
شهدای حدود ۴۰ سال یا کمتر از چهل: ۱۴ تن
شهدای ۴۰ تا ۲۰ سال: ۲۰ تن
تعداد شهیدانی که در میانه ی راه کربلا و یا روزهای دوم تا دهم به امام پیوستند: ۴۲ تن

محل اصابت تیرها به بدن شهدا: به علت حمله ی کور دشمن تیرها به جای جای بدن شهیدان اصابت کرده بود.

زمان شهادت شهیدان: تقدم و تأخر شهادت شهیدان به علت حمله ی ناگهانی و پر تاب هم زمان ده هزار تیر، معلوم و قابل تعیین نیست.

به نظر می رسد مدت زمان تیر اندازی چندان ادامه نیافت زیرا امام به
یاران گفت: این تیرها سفیران دشمن به سوی شما هستند و با این سخن اذن برای
مبارزه و مقابله صادر شد و با نزدیک شدن یاران امام به سپاه دشمن، جریان
جنگ تغییر یافت. با شهادت شهیدان حمله اولی یا تیرباران صبح، شکافی محسوس
در سپاه ابا عبدالله الحسین (ع) به وجود آمد. حمید بن مسلم، گزارشگر سپاه
عمر سعد، به این نکته اشاره کرده است.

چند تن از شهدا، شخصیت هایی بزرگ و شناخته شده و از اصحاب پیامبر بودند.
از هیچ یک از این شهدا رجزی ذکر نشده است که به سبب حمله ی ناگهانی و
شهادت جمعی، مجالی برای رجز خوانی یا ذکر رجزها باقی نمانده است.


رویدادهای پس از تیرباران صبح

وضعیت میدان: در میدان نبرد، جمعی از یاران شهید اباعبدالله الحسین (ع) افتاده بودند.

شهادت حدود ۵۲ تن، شکافی محسوس در سپاه اندک اباعبدالله (ع) ایجاد کرده
بود. امام میدان را نگریست. گرد و غبار به تدریج فرو می نشست. تیر اندازان
اندکی عقب نشستند. در آن سو از خیمه ها صدای گریه برخاسته بود. سپاه دشمن
برای جنگ گستاخ تر و حریص تر شده بود.

در این هنگام، امام دستی بر محاسن خود کشید و زمزمه کرد: خداوند بر یهود
و نصاری آنگاه غضب کرد که برایش فرزندی قائل شدند و بر مجوس آنگاه که به
پرستش خورشید و ماه و آتش پرداختند و خشم خدا بر قومی است که با یکدیگر هم
پیمان و هم اندیشه شدند تا فرزند پیامبرش را آغشته در خون دیدار کنم. (هرگز
تسلیم نمی شوم.) برخی نوشته اند که امام، زمانی این سخنان را فرمود که
تیرها همچوم باران می بارید.

وضعیت یاران امام: یاران باقی مانده اباعبدالله (ع)
بسیار اندک شده بودند و کسی نبود که تیر به او اصابت نکرده باشد. تعداد
شهدا را بیش از پنجاه تن نگاشته اند. در سیمای یاران پس از این همه شهید
هیچ گونه هراس و تزلزل دیده نمی شد.

عکس العمل بعدی دشمن: شمر بن ذی الجوشن و عمرو بن
حجّاج (دو تن از فرماندهان) فریاد زدند که جنگ تن به تن نکنید. بکوشید از
هر سو محاصره را تنگ تر کنید و کار یاران حسین را یکسره سازید. دشمن نزدیک
تر و صحنه برای رزم یاران باقی مانده ابا عبدالله فراهم شد.

نخستین هماوردطلبان: نخستین کسانی که از سپاه عمر سعد
به میدان آمدند و مبارز طلبیدند، یسار غلام عبیدالله زیاد و سالم غلام زیاد
بن ابیه (یا عبیدالله زیاد) بودند. آنان رجز خوان هماورد طلبیدند. در این
هنگام حبیب بن مظاهر اسدی و بُریربن خضیر همدانی برخاستند و آماده ی رزم
شدند اما به اشارت امام نشستند تا به جای آن دو که پیر بودند، جوانی
برخیزد.

عبدالله بن عمیرکلبی که همراه همسر و مادرش به کربلا آمده بود، با قامت
بلند و بازوان ستبر و شانه های استوار برخاست و اجازه ی میدان طلبید.
همسرش به او گفت: پدر و مادرم فدایت از فرزندان پیامبر دفاع کن.
عبدالله بن عمیر به میدان آمد. یسار و سالم به وی گفتند: تو کیستی؟ تو را نمی شناسیم.
چرا بُریر یا حبیب بن مظاهر به میدان نمی آیند؟
عبدالله
پاسخ داد: ای ناپاک زاده، مبارزه با یکی را تاب نمی آوری که دیگری بیاید
که بهتر از توست؟ در این هنگام یسار که جلوتر از سالم بود حمله کرد و
عبدالله با یک ضربه او را فرو افکند و درست در چنین موقعیتی، سالم حمله کرد
و فریاد زد: برده سوی تو آمد.
عبدالله بی توجه به او مجال داد تا نزدیک
شود و بر اثر ضربت او انگشتان دست چپ عبدالله جدا شد. عبدالله به نبرد با
وی پرداخت و با ضربات پی در پی او را از پای در آورد و رجز خوان، صدای او
در میدان پیچید که: اگر نمی شناسیدم من فرزند کلبم، نژاد و تیره ی من از
عُلیم است. من غیرتمند و بی هراسم ای مادر (ام وهب) پیمان می بندم که در
ضربت زدن پیش دستی کنم. و ضربه ام ضربه ی کاری جوان مؤمن باشد.

او به سوی همسر و مادرش که در کرانه ی میدان بودند آمد. همسرش چوب دستی
برداشت تا عبدالله را در نبرد همراهی کند اما عبدالله از او خواست تا باز
گردد. ام وهب دامن عبدالله را گرفته بود و می گفت: من از تو جدا نمی شوم تا
در کنار تو کشته شوم. سرانجام به درخواست امام، زن به خیمه بازگشت و
عبدالله به میدان برگشت و جنگید و در فرو نشستن غبار معلوم شد که بر خاک
افتاده است. همسرش خود را به بالین او رساند و غبار از چهره اش گرفت و گفت:
بهشت پروردگار بر تو گوارا باد. از خدایی که بهشت را نصیب تو کرد می خواهم
که مرا همدم تو در بهشت قرار دهد.

امام فرمان داد او را برگردانند و او به خیمه برگشت.

نام همسر عبدالله بن عمیر کلبی بارها در منابع و مآخذ با نام مادر
عبدالله در آمیخته است. درست تر آن است که هانیه همسر عبدالله و قمر یا ام
وهب مادر وی باشد. همسر عبدالله بن عمیر کلبی در کنار همسرش در کربلا به
شهادت رسید. او اولین زن شهید و تنها زن شهید در میدان است. قاتل وی را
رستم غلام شمر دانسته اند.
سر عبدالله بن عمیر کلبی را از تن جدا و به
سمت مادرش در کنار میدان پرتاب کردند. مادر، با سر جنگید و سپس آن را به
سمت دشمن پرتاب کرد و گفت: ما چیزی را که در راه خدا داده ایم پس نمی
گیریم.

در باب اینکه نخستین شهید نبرد تن به تن کیست، صاحبان مقاتل، مختلف
نگاشته اند. برخی حُرّبن یزید ریاحی و برخی عبدالله بن عمیر کلبی را نخستین
شهید دانسته اند.


تصویر کلی از شهیدان نبرد تن به تن

نخستین شهید: عبدالله بن عمیر کلبی یا وهب (برخی حُرّبن یزید ریاحی را نوشته اند.)

نحوه ی نبرد: به میدان رفتن انفرادی، مبارز طلبیدن،
رجز خواندن، جنگیدن و به شهادت رسیدن (گاهی نبرد دسته جمعی اتفاق می افتد.
گاه برخی پس از زخمی شدن اسیر می شدند و به شهادت می رسیدند.)

مجموع شهدای این مرحله: ۴۷ تن

کوچک ترین مبارز شهید: عمرو بن جناده انصاری یازده یا دوازده ساله (پدرش در تیر باران صبح به شهادت رسید.)

پیرترین شهید: حبیب بن مظاهر اسدی، حدود هشتاد ساله

تنها زن شهید: هانیه همسر عبدالله بن عمیر کلبی

طول زمان شهادت شهیدان نبرد تن به تن: حدود ۲/۵ الی ۳ ساعت

آخرین شهید نبرد تن به تن: حضرت حبیب بن مظاهر که قبل
از نماز ظهر به شهادت رسید. قرة بن ابی قره و انس بن حارث را نیز آخرین
شهیدان (پس از شهادت حبیب) دانسته اند.

رجزها: حدود ۱۰۲ بیت رجز از شهیدان این مرحله باقی مانده است که معدل رجز خوانی حدود ۲ بیت است.

بزرگ ترین شهید (از نظرگاه شأن و منزلت): فرمانده جناح چپ سپاه ابا عبدالله (ع)، حبیب بن مظاهر اسدی است.

رفتار امام پس از شهادت یاران: امام به میدان می شتافت
و سر آنها را به دامان می گرفت و سپاسگزاری می کرد. امام مجال یافت با
تعدادی از شهیدان این گونه عمل کند. نبرد تن به تن یاران، تصویری از حماسه،
شجاعت، ایمان، اخلاص و فداکاری یاران امام است.

/۶۲۶۲

گردآوری شده توسط : وب سایت ای پاتوق

قالب وردپرس پوسته وردپرس پلاگین وردپرس وردپرس سئو وردپرس

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز